به کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت؟!

گفتگویی با پدر و مادر شهید حمیدرضا اسداللهی

 

«در دوران زندگی‌ام سعی کردم هیچ موضوعی شخصی را از شما نخواهم و برای هیچ موضوع دنیایی شما را قسم ندهم اما الآن در حرم جدت امام رضا (ع) شما را به مادرتان قسم می‌دهم که همه جوانان انقلاب اسلامی را و در آخر این بنده حقیر عاصی را برای نصرت خودتان تربیت کنید و برای خودتان به‌کار گیرید ... و زندگی چه شیرین می‌شود وقتی‌که پادگان تو شود، این زندگی همان بهشت است».

بخشی از وصیت‌نامه شهید

بعد از این‌که داستان چگونگی شروع اردوهای جهادی را از زبان پدر و مادر شهید اسداللهی شنیدم این اولین جمله‌ای بود که به ذهنم رسید و چه خوش گفت رهبر محرومان و مستضعفان عالم که «تنها کسانی تا انتهای راه با ما می‌مانند که طعم تلخ محرومیت و استضعاف را چشیده باشند» امام خمینی (ره)

خودتان را معرفی بفرمایید.

من مادر شهید حمیدرضا اسداللهی هستم.

من شعبانعلی اسداللهی پدر شهید حمیدرضا اسداللهی مدافع حریم انقلاب اسلامی. خدا را صد هزار مرتبه شاکرم که با وضع فعلی جامعه بچه را طوری پرورش دادیم که عاقبت‌به‌خیر شد و به شهادت رسید.

از دوران کودکی‌شان برایمان بگویید.

مادر شهید: بسم رب الشهدا و الصدیقین حمیدرضا از بچگی زرنگ بود و خودش را مطرح می‌کرد. در مدرسه سرود و تواشیح می‌خواند. در مسجد بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد و به آن‌ها قرآن یاد می‌داد. برنامه‌های زیادی برای آن‌ها برگزار می‌کرد. آن‌ها را به بهشت‌زهرا می‌آورد و علی‌الخصوص بر سر مزار شهید آوینی می‌برد (اسم پایگاهشان نیز شهید آوینی بود). باوجود سن کمش به منزل شهدا می‌رفت. برای شهدا یادواره برگزار می‌کردند و حتی برای خانواده شهدا کارت دعوت می‌فرستادند. اردوی مشهد و جمکران برگزار می‌کرد و بچه‌ها را اردو می‌برد. عاشق امام رضا (ع) و امام زمان بود. چون پدرش خادم کاروان‌های زیارتی بودند، گاهی که برای ملاقات با رهبری می‌رفتند، ایشان با ذوق بسیار می‌آمد از پدرش می‌خواست برایش کارت ملاقات تهیه کند و به دیدار رهبری می‌رفت.

بزرگ‌تر که شدند خادم پژوهشی مسجد جمکران شدند و مهدویت تدریس می‌کردند.

ابتدای علاقه ایشان به فعالیت‌های فرهنگی از چه زمانی و چه سنی بود؟

پدر شهید: خوب به‌هرحال ما خانواده مذهبی هستیم و از دوران ابتدایی من بچه‌ها را می‌بردم هیئت. حتی زمانی که من برشان می‌گرداندم که خسته نشوند، وقتی می‌خوابید در خواب سینه می‌زد. کسانی که توی خانواده‌های حزب‌اللهی هستند این مسائل را درک می‌کنند.

چطور در زمان مدرسه فعالیت فرهنگی انجام می‌دادند و درس‌هایشان را هم مدیریت می‌کردند؟

مادر شهید: از مدرسه که تعطیل می‌شد تکالیفش را انجام می‌داد و شب می‌رفت مسجد و به کارهای فرهنگی آنجا می‌پرداخت. خیلی پرتلاش بود تا جایی که یکی از دوستانش برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت این اواخر بچه‌ها را ساعت چهار صبح جمع می‌کرد.

من خودم هم می‌دیدم گاهی اوقات اذان صبح صدای در ساختمان می‌آمد. می‌گفتم خوش به حال حمید توی این سردی هوا برای نماز صبح می‌رود مسجد، همان زمان گردهمایی‌هایشان با بچه‌های مسجد را برگزار می‌کردند و درس‌های اخلاق و موضوعات دیگری را تدریس می‌کرد.

با بزرگ‌تر شدن ایشان فعالیت‌هایشان چه تغییری کرد؟

مادر شهید: حمید حتی برای این‌که می‌خواست به سوریه برود عربی را با لهجه سوری هم یاد گرفت تا جایی که فرماندهشان در سوریه می‌گفت هیچ‌کس باورش نمی‌شود ایشان ایرانی هستند. برای تبلیغات اسلامی به عراق و لبنان می‌رفت. چهار سال هم بود که برای تدارکات اربعین به عراق می‌رفت. بعد از شهادت ایشان متوجه شدیم که ایشان به برخی روستاهای این کشورها نیز کمک می‌کرده است.

چه دغدغه‌ای داشتند که باعث می‌شد تا این حد پرتلاش باشند؟

مادر شهید: دغدغه‌های فرهنگی داشتند و عشق به اسلام و اهل‌بیت. طاقت نمی‌آورد کسی در مضیقه باشد و ایشان راحت باشد. معمولاً در شبانه‌روز شاید ۴ ساعت می‌خوابید و بیشتر اوقات روزه بود اگر هم کسی از فعالیت‌های ایشان چیزی می‌پرسید، می‌گفت من کاری انجام نمی‌دهم که مبادا ریا بشود. همیشه تولد ائمه را به خاطر داشت؛ حتی زمانی که ما یادمان نبود که تولد ائمه است، ایشان با یک جعبه شیرینی به خانه می‌آمد.

پدر شهید: بیشترین دغدغۀ شهید موضوعات فرهنگی و جذب جوانان بود. حتی در سوریه ایشان خیلی خوش‌مشرب بود؛ یعنی کافی بود توی یک جمعی که می‌نشیند چند کلام صحبت کند تا همه جذبش شوند خیلی از بچه‌های سوریه نیز با او دوست شدند.

علاقه ایشان به اردوهای جهادی از کجا شکل گرفت؟

مادر شهید: قبل از این‌که وارد وزارت بهداشت بشود در هلال‌احمر بود و زمانی که در بم زلزله آمد، باوجود این‌که محصل بود برای کمک به زلزله‌زده‌ها عازم شد. عید و تابستان که همه می‌رفتند برای تفریح ایشان می‌رفتند اردوی جهادی و راهیان نور.

پدر شهید: سال ۸۲ زمانی که زلزله بم آمد ایشان گفت من دوره امدادرسانی را گذراندم و الآن وظیفه‌ دارم بروم آنجا و به مردم کمک کنم و رفت. ایشان جثه نحیفی داشت و وقتی بعد از ده‌-پانزده روز آمد، دیدم همان جثه نحیفش هم آب شده! گفتم باباجان چی شد؟ گفت ما آنجا چهار پنج ساعت بیشتر نمی‌خوابیدیم. بعد از آن بود که به کارهای جهادی علاقه‌مند شد.

خیلی از بچه‌های حزب‌اللهی مشکلات فرهنگی را در جامعه حس می‌کنند و تصمیم به فعالیت هم می‌گیرند اما نمی‌توانند تأثیرگذار باشند، رمز موفقیت شهید اسداللهی چه بود؟

 پدر شهید: خداوند توفیقی به ما داده که حدود ۳۰ سال است که خادم حجاج هستم و پسرم به‌عنوان ‌همراه با من می‌آمد. هر زمان وقتی داشت می‌رفت به مسجدالنبی یا مسجدالحرام، جوان‌های کشورهای دیگر را می‌دید و با روی باز و با هدف صدور انقلاب اسلامی با آنان ارتباط می‌گرفت. برایش هم مهم نبود که ایشان شیعه است یا شافعی یا حنفی؛ تنها چیزی که مهم، مسلمان بودنش بود و شناساندن جمهوری اسلامی به این افراد. شماره تماس یا ایمیل می‌گرفت و صرفاً به ارتباط کوتاه‌مدت محدود نمی‌شد. کم‌کم به لبنان رفت‌وآمد پیداکرد و با حزب‌الله لبنان ارتباط تنگاتنگی یافت.

امثال من مدعی هستیم که سی سال است خادم الزواریم لکن ایشان کارهایی انجام دادند که ما در خواب هم نمی‌دیدیم.

مثلاً چه کارهایی؟

می‌گفت برخی از این روستاییان هستند که ۸۰ سالشان است و آرزوی سفر امام رضا (ع) را دارند لکن وسعش را نداشته‌اند که مشرف شوند. به همین دلیل شهید می‌آمد تهران و رایزنی می‌کرد تا مسائل مالی‌اش را تأمین کند از طرف دیگر به قم می‌رفت و در میان طلبه‌ها می‌گشت و درخواست می‌کرد که چند نفر برای رضای خدا با آن‌ها همراه شوند؛ زیرا این یک فرصت تربیتی بسیار خوب بود. این‌طور که من شنیدم موفق شدند قریب به ۵۰۰۰ نفر از روستاهای دورافتاده مناطق محروم را به زیارت امام رضا (ع) ببرند.

ایشان ابتدا کارمند وزارت بهداشت بودند ولی از آنجا استعفا دادند، دلیل این موضوع چه بود؟

پدر شهید: ایشان حدود هفت سال کارمند رسمی وزارت بهداشت بودند که به خاطر بحث‌های جهادی از آنجا بیرون آمد. سال ۹۰ با هم به حج رفتیم و به من گفت باباجان من می‌خواهم از وزارت بهداشت بیایم بیرون؛ چون برای کارهای جهادی فقط ده، دوازده روز در سال می‌توانم مرخصی بگیرم آن‌هم با سختی. باوجود این‌که جایگاه خیلی خوبی در وزارت داشتند و کارشناس بی.آی.سی بود. تا حدود دو سال بعد مسئولینشان با من تماس می‌گرفتند و می‌گفتند هر زمان پشیمان شد و خواست بیاید به ایشان بگویید میز و صندلی‌اش محفوظ است.

ابتدای فعالیت‌های برون‌مرزی ایشان در کجا بود و تا چه حد مؤثر واقع‌شده بود؟

پدر شهید: از سال ۸۶، ۸۷. دغدغه‌اش این بود که کارهای جهادی را بتواند در کشورهایی مثل لبنان، افغانستان ترویج بدهد و در طول سال ۷، ۸ بار می‌رفت آنجا تا این کارها را پیگیری کند. در موضوع عراق، لبنان، افغانستان و پاکستان و مخصوصاً عراق هر کاری که از دستشان برمیامد می‌رفتند و انجام می‌دادند. مادر شهید مغنیه را سال ۹۴ برای دیدار با رهبر معظم انقلاب دعوت کرده بود ایران لکن ایشان حال مساعدی نداشت و سفر برایشان سخت بود، اما زمانی که حاج حمید شهید شده بود به ایشان اطلاع دادند گفتند من را همین الآن برسانید ایران و ایشان با یک گروه در مراسم تشییع شرکت کردند. حتی از یمن نیز یک عده‌ای شرکت کرده بودند و غصه می‌خوردند که چنین دوست خوبی را از دست ‌داده‌اند.

در رابطه با تدارکات پیاده‌روی اربعین چه فعالیت‌هایی انجام دادند؟

پدر شهید: این‌که شما می‌بینید یک جمعیت بیست‌میلیونی در این پیاده‌روی شرکت می‌کنند به دلیل مقدماتی است که فراهم‌شده است. ایشان با استاندار کربلا صحبت کرده بودند تا اجازه بگیرند مدارس آنجا را بازسازی کنند. می‌گفتند تمام سال مدارس در اختیار بچه‌های شما؛ فقط زمان اربعین اجازه اسکان زوار را به ما بدهید.

یک جوان چقدر باید همت داشته باشد که برود در یک کشور خارجی و تصمیم به انجام چنین کاری بگیرد. شما تصور کن در همین ایران شما چطور می‌توانید استاندار را ببینید، شاید ملاقات بدهند یا نه؟ یک پیگیری جدی انجام داده بودند که بچه‌های جهادی تهران را ببرند کربلا و مدارس آنجا را بازسازی کنند و هم‌زمان می‌آمد ایران و بچه‌های مناطق محروم ایران را دعوت می‌کرد که اگر آمدند کربلا به آن‌ها جا بدهند. همان سال اول ۶ هزار نفر را اسکان داده بودند و موضوع تدارکاتشان را هم انجام داده بودند.

چه تفکری ممکن است باعث شود یک نفر تا این اندازه به خودش سختی بدهد و تلاش کند؟ نیروی محرکه این تلاش خستگی‌ناپذیر چه بود؟

پدر شهید: ایشان دیدگاهش این بود که دنیا پادگان است و این پادگان یک فرمانده دارد آن‌هم امام زمان است و ما هم هر کاری می‌کنیم برای آقا امام زمان انجام می‌دهیم و سربازی می‌کنیم برای آقا امام زمان.

خب همه آدم‌ها برای بچه‌هایشان نگران هستند، وقتی ایشان گفتند می‌خواهم از وزارت بهداشت استعفا بدهم من گفتم آینده‌ات چه می‌شود، الآن استعفا بدهی بیایی بیرون چه‌کار کنی؟ گفت بابا روزی دست خداست اصلاً دست وزارت بهداشت و دیگران نیست. من که پدر ایشان هستم احساس می‌کنم خیلی از ایشان عقب‌تر هستم.

ایشان برای فعالیت‌های برون‌مرزی خود، پشتوانه‌ای از سمت شخصیت‌های حقوقی داشتند؟

پدر شهید: خیر صرفاً به‌عنوان یک جهادگر می‌رفت و با تشکل‌های مردم‌نهاد همکاری داشت.

درزمینۀ موضوع افغانستان و اهل تسنن چطور فعالیت می‌کردند؟

پدر شهید: در رابطه با اهل تسنن اگر خاکی و خودمانی و بی‌ریا با آنان صحبت کنیم، پذیرا هستند. من خودم با یکی از برادران اهل تسنن در حج صحبت می‌کردم ایشان می‌گفت تمام مشکلات از علمای ماست. اگر با آرامش و روی خوش برخورد کنید، موفق می‌شوید. درواقع یکی از عوامل موفقیت شهید، سعه‌صدر و روی خوشش بود. ایشان حتی اگر توهین می‌شنید با سعه‌صدر برخورد می‌کرد و حرف خودش را هم می‌گفت.

ارتباطات ایشان با جوانان محل به چه صورت بود؟ اطرافیان چقدر برای ایشان اهمیت داشتند؟

مادر شهید: به دوستانش مشاوره می‌داد و با بچه‌های فامیل نشست‌وبرخاست داشت از مشکلاتشان می‌پرسید و به آن‌ها راه‌کار می‌داد. آشنایان همیشه مشکلاتشان را با ایشان در میان می‌گذاشتند.

پدر شهید: به من گفت از بچه‌های محل کسی هست که اعتیاد پیداکرده، ایشان از من سراغ گرفت که چه کسی دچار این مشکل شده و رفت با ایشان رفیق شد. بنده هم نگران نبودم چون مطمئن بودم که ایشان کار خودشان را بلدند و آن فرد ترک کرد و الآن حتی سیگار هم نمی‌کشد و سرکار می‌رود.

ایشان مشغله زیادی داشتند، بااین‌همه مشغله، فرصتی برای ملاقات با خانواده داشتند؟

مادر شهید: بیشتر تلفنی از خانواده احوالپرسی می‌کرد و گاهی اگر شده ده دقیقه می‌آمد جلوی در احوالپرسی می‌کرد و همیشه بابت این موضوع از من عذرخواهی می‌کرد ولی خیلی به پدر و مادر احترام می‌گذاشت. دائم دست ما را می‌بوسید زمانی که جوان‌تر بود اگر پدرش به‌قصد راهنمایی با ایشان توبیخ آمیز صحبت می‌کرد، فقط سرش را پایین می‌انداخت و هرگز جواب نمی‌داد و به نظر من این شهادتی که نصیب ایشان شده به خاطر احترامی بود که به پدر و مادر می‌گذاشت.

پدر شهید: آن زمان یکی از ناراحتی‌هایم این بود که خیلی کم او را می‌دیدم. بعضی وقت‌ها می‌آیم اینجا درد دل می‌کنم می‌گویم بابا راحت بخواب؛ زیرا ایشان در طول عمرش شاید هیچ شبی بیش از ۴ ساعت نخوابیده باشد.

حرف آخر...

مادر شهید: این زندگی راحتی که داریم به خاطر شهداست. شهید اسداللهی تعصب زیادی روی مسئله حجاب داشتند. این حجابی که زنان جامعه ما دارند، خودش یک جهاد است. حجاب خودشان را حفظ کنند. ما خانواده شهدا راضی نیستیم از این وضعیت بی‌بندوباری؛ نه شهدا راضی هستند نه ما. شما پیش هر خانواده شهیدی که بروید مطالبه‌شان وضعیت حجاب جامعه است به هر نحوی که شده باید بساط این بدحجابی‌ها برچیده شود.

ما یک مستأجری آورده بودیم که دخترش بدحجاب بود، حمید بدون این‌که چیزی به من بگوید رفت برای این ‌یک چادر دانشجویی خرید و آورد داد به من، بدون این‌که بگویم این چادر را حمید خریده بردم دادم به مادرش از فردایش آن دخترخانم همیشه چادر سرش می‌کرد.

ایشان وقتی داشتند می‌رفتند سوریه یک نسخه تهیه کرد و هزینه‌ای نزدیک دو میلیون از یکی از دوستانش قرض گرفت و دارو به سوریه برد. ما هرازگاهی به گوشمان می‌رسد که مدافعان حرم برای پول رفتند جنگیدند؛ واقعاً ناراحت می‌شویم.

پدر شهید: آرزوی توفیق و سلامتی برای همه جوانان دارم و امیدوارم خدا به همه‌شان صحت و سلامتی و همت بلندی بدهد و به ما ایمانی بدهد که بدانیم فرماندهی داریم که هر کاری در راه خدا انجام دهیم، ایشان خودشان کمک می‌کنند.

منبع: نشریه صالحین

کانون مرتبط مطلب: