از مسجد موسی‌بن جعفر تا مسجد موسی‌بن جعفر

روایت ۱: مسجد موسی‌بن جعفر اهواز

به همراه حمیدرضا و تعدادی از دوستان رهسپار اهواز جهت بازدید از حلقه‌های صالحین در مسجد موسی‌بن جعفر این شهر شده بودیم. بعد از نماز مغرب و عشا نمازگزاران که عمدتاً نوجوان و جوان بودند، حلقه‌های تربیتی خودشان را بلافاصله تشکیل دادند. این درست همان چیزی بود که در مساجد شهرهای دیگر وجود نداشت. من خودم بالای سر خیلی از این حلقه‌ها رفتم. هر کدام برای خودشان سیر و مباحث ویژه‌ای داشتند و گویی هر کدام کارشان مشخص بود. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و خودمان یک حلقه تشکیل دادیم. اینگونه شد که مسئول صالحین مسجد شد سرگروه ما و ما هم مدام پرسش‌های خودمان را از وی مطرح می‌کردیم. در این میان حمیدرضا با اینکه خودش چند حلقه در مسجد محلشان داشت، گویی که به گنجینه‌ای از تجارب دست پیدا کرده باشد، مدام در حال پرسش و یادداشت بود. وقتی در انتهای این حلقه تربیتی به دفترچه یادداشتش نگاه کردم، دیدم که شاید قریب به بیست صفحه‌ای پر شده بود.

روایت ۲: مسجد موسی‌بن جعفر تهران

همه مقابل درب ورودی مسجد جمع شده بودند؛ دوستان و آشنایان به کنار، خیلی‌ها برای بدرقه شهید آمده بودند. یادم می‌آید دود اسفند ورودی مسجد را در فضای سرد آخرین روزهای پاییز پوشانده بود اما اشک‌های دوستداران حمید دیگر بر روی صورتشان جوری خشک شده بود که گریه‌هاشان گویی در شنزاری جریان می‌یافت و مدام با دستمالی پاک می‌شد. اما صدای هق‌هق چند نوجوان در گوشه ورودی مسجد بیش از هر چیزی در این آرامش غمناک توجه همه را به خود جلب می‌کرد. نوجوانانی که شاید آن روز به مدرسه نرفته بودند اما آماده بودند تا مربیشان را بدرقه کنند. چندتایشان لباس رزم بر تن کرده بودند؛ گویی متربیانی بودند که مربیشان از آن‌ها نیز یک مربی صالحینی دیگر ساخته بود. متربیانی که با چشم‌های بارانی حاج حمیدرضا را بدرقه کردند و چهره‌هاشان نشان می‌داد که چقدر مصمم هستند راهش را در مسجد محله پی بگیرند.

مجتبی صمدی

سردبیر مجله صالحین

کانون مرتبط مطلب: